️ وطن را اینبار در دفتر نقاشی تو دیدم...

نبض نفت - میان خاک و آوار یک مدرسه، جایی که باید صدای خنده میآمد، نه صدای انفجار. دفترت میان گرد و غبار افتاده بود؛ کنار کولهای کوچک، کنار رویاهایی که هنوز فرصت بزرگ شدن نداشتند. باد آرام ورقش میزد، انگار میخواست چیزی را نشانمان بدهد.
روی یکی از صفحهها، خانهای کشیده بودی؛ ساده و صمیمی. با پنجرهای سبز و پرچمی سهرنگ بر بامش. خانهای که انگار همه آرزوی تو در آن خلاصه شده بود؛ آرامش، امنیت، زندگی.
جلوی در، کسی ایستاده بود. شاید برادری، شاید دوستی، شاید کسی که منتظر بود… برای تو دست تکان بدهد، برای بازگشتت، برای ادامه همان زندگی سادهای که باید حق تو میبود.
حالا ما ماندهایم و تصویری که از تو در ذهنمان جا مانده است؛ دختری که باید در حیاط مدرسه میدوید، تاب میخورد، میخندید… نه اینکه نامش در فهرست شهیدان نوشته شود.
وطن، برای ما، دیگر فقط یک واژه نیست.وطن یعنی تو.یعنی لبخند ناتمام تو،یعنی نقاشی نیمهکاره تو،یعنی رویایی که ناتمام ماند…
دلنوشتهای از روابطعمومی شرکت پالایش گاز هویزه خلیجفارس برای دخترانی که وطن را با سادگی نقاشیهایشان معنا کردند و با مظلومیتشان، آن را برای همیشه در دل ما نشاندند.